تبلیغات
قدمهایی برای رسیدن به آرامش
 
قدمهایی برای رسیدن به آرامش
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز
اینجا یه محلیه برای اونایی كه دنبال آرامش گم كرده شون هستن
نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما ضامن بقای این وبلاگه
پس مارو تشنه ی نظراتتون نذارین^_^
مدیر وبلاگ : غزل غفوری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
[cb:blog_page_title]
 
[cb:blog_title]
[cb:blog_slogan]
                                                        
درباره وبلاگ
[cb:blog_logo]

[cb:blog_description]
مدیر وبلاگ : [cb:blog_author_name]
مطالب اخیر
نظرسنجی
[cb:poll_question]
[cb:poll_answer]



برچسبها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید : [cb:stat_total_view]
  • بازدید امروز :[cb:stat_today_view]
  • بازدید دیروز : [cb:stat_yesterday_view]
  • بازدید این ماه : [cb:stat_this_month_view]
  • بازدید ماه قبل : [cb:stat_last_month_view]
  • تعداد نویسندگان : [cb:stat_total_author]
  • تعداد کل پست ها : [cb:stat_total_post]
  • آخرین بازدید : [cb:stat_last_view_date]
  • آخرین بروز رسانی : [cb:stat_modify_date]
[cb:blog_script]
[cb:post_create_date] :: نویسنده : [cb:post_author_name]
[cb:post_body1][cb:post_body2]

[cb:post_continue_link]


نوع مطلب : [cb:post_category_name]، 
برچسب ها : [cb:post_tag_name]،




[cb:general_list_text]


( کل صفحات : [cb:pages_total] )    [cb:pages_no]   
 
   
شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری

کودکی که آماده ی تولد بود نزد


خدا رفت و از او پرسید: می گویند


فردا شما مرا به زمین می فرستید





اما من به این کوچکی و بدون هیچ


کمکی چگونه می توانم برای


زندگی به انجا بروم؟



خداوند پاسخ داد از میان بسیاری


از فرشتگان من یکی را برای تو در


نظر گرفته ام .



او در انتظار تو است و از تو


نگهداری می کند.



اما کودک هنوز مطمئن نبود که می


خواهد برود یا نه 





کودک گفت: اینجا در بهشت من



هیچ کاری جز خندیدن و آواز


خواندن ندارم و اینها برای شادی


من کافی است.



خداوند لبخند زد: فرشته ی تو


برایت آواز خواهد خواند و هر روز به


تو لبخند خواهد زد تو عشق او را


احساس خواهی کرد.  



خداوند او را نوازش کرد و گفت که


فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین


واژه هایی را که ممکن است



بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد


کرد و با دقت و صبوری به تو یاد


خواهد داد که چگونه صحبت کنی.



کودک با ناراحتی گفت : وقتی می


خواهم با شما صحبت کنم چه


کنم؟ 



خداوند برای این سوال هم


پاسخی داشت : فرشته ات


دستهایت را کنار هم می گذارد و


به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.



کودک سرش را برگرداند و پرسید:


شنیده ام در زمین انسان های بد


هم زندگی می کنند چه کسی از


من محافظت می کند؟



خداوند پاسخ داد: فرشته ات از تو


محافظت می کند حتی اگر به


قیمت جانش تمام شود.



کودک با نگرانی ادامه داد: اما من


همیشه به این دلیل که دیگر نمی


توانم شما را ببینم ناراحت خواهم


بود



خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات


همیشه درباره ی من با تو صحبت


خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد


مرا 



خواهد آموخت گر چه من همواره


در کنار تو خواهم بود.



در آن هنگام بهشت آرام بود اما


صداهایی از زمین شنیده می شد


کودک می دانست که باید به زودی


سفرش را آغاز کند.



او به آرامی یک سوال دیگر از


خداوند پرسید: خدایا اگر باید همین


الان بروم لطفا نام فرشته ام را


بگویید.



خداوند شانه او را نوازش کرد و


پاسخ داد : نام فرشته ات


اهمییتی ندارد به راحتی می


توانی او را مادر صدا کنی.


 




نوع مطلب :
برچسب ها :




پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری

احمد 25 سال دارد وفاطمههم همین طور.احمد دو دست ندارد وفاطمه دو پااحمد بادستانی که ندارد،حیاطخانه را آبیاری می کندوفاطمه هم روی صندلیچرخ دار برایشوهرشآشپزی می کند،غذایی باچاشنی عشق.احمدنقاشی می کند، درمعرقکاری استاد است ودراجرای تئاتر و خواندن درنوع خودش بی نظیر است.فاطمه هم همین طور. اوهم اهل هنر است و ذوقهنری دارد. 
با فاطمه همه چیز دارم
احمد از روزگار کودکی و پدرو مادری که هیچوقت ندیدهتنها معلول به دنیا آمدن رامی داند. "پدر و مادرم مرابه بهزیستی سپردند،کودکی من در شیرخوارگاههم نگذشت. از همان ابتدافهمیدم که جز خداهیچکس را ندارم. اما حالابا وجود فاطمه همه چیزدارم.احمد دست ندارد اما حلقهازدواجش را با زنجیر بهگردنش آویخته تا پیوندشرا با همسرش محکم ترکند. او عاشق همسرشاست. می گوید: "چهارسال پیش صبح یک روزپاییزی وقتی داشتم بهکلاس می رفتم فاطمه رادیدم که توی آسایشگاهروی ویلچر نشسته. وقار وسنگینی اش توجهم راجلب کرد، این بود کهتوسط یکی از دوستانم ازاو خواستگاری کردماما فاطمه چه چیز در احمددید که به خواستگاری اوجواب بله گفت؟ " وقتیغرور مردانه اش را دیدم،نتوانستم جواب رد بدهم،حالا هم از این که در کنارشوهرم و با امکاناتی کهآسایشگاه کهریزک برایماندر نظر گرفته راحت زندگیمی کنم خوشحالم." 
احمد همه زندگیش راسرشار از امید می داند

مخصوصا از وقتی که بافاطمه عهد زناشوییبسته است."وقتی حتیدو تا انگشت پا داری و با


آن می توانی کار کنی یا دوتا چشم داری که میتوانی زیباییهای زندگی راببینی، یعنی هستی و اینبودن یعنی امید." 
هیچوقت سر کار خانهباهم دعوا نداریم"هیچوقت سر کار خانهباهم دعوا نداریم بیشترکارهای خانه با احمد آقااست. او همه کارها را بهخوبی انجام می دهد،

حتی بهتر از من جارو برقی


می کشد"معلولیت محدودیت نیستاحمد از اینکه معلول استاصلا ناراحت نیست خودشمی گوید:" اتفاقا خیلیهم خوشحالم. احساسمی کنم پیش خدا روسفیدم. خدا من را خیلیدوست دارد. محال است ازاو چیزی بخواهم و ندهد.وقتی می دانم خدا وجوددارد و پناه من است، چراامیدوار نباشم؟ همه میگویند "خدا" اما من معتقدمخود آ" کافی است خودترا بشناسی و یک آه از تهدل بکشی. آن وقت خیلیراحت حضور خدا را از

نزدیک حس می کنی."
فاطمه هم گفته هایهمسرش را تائید می کند."معلولیت شاید سخت

باشد اما محدودیت نیست،در زندگی مشترک خیلیاز این محدودیتها به چشمنمی آید و برای هردومانفرصتی برای تجربه هایتازه است." 

اینجا سرزمین خداست؛همه چیز داریم
احمد محل زندگی و در کنار


فاطمه بودن را دوست دارد."حس خوبی دارم اینجا سرزمین خداست. فاطمه


هم چیزی بیشتر از ایننمی خواهد، ما اینجا همهچیز داریم، خودمان یک

خانواده بزرگیم. همه مثل

هم خیلی هم خوشحال."








نوع مطلب :
برچسب ها :




پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
خدایا !


چنان نزدیکی

که نمی توانم ببینمت .

صدای تو هر لحظه با من

سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شکوه بی پرده جمال تو

را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه

پناهم 

به تو رو کنم







نوع مطلب :
برچسب ها :




چهارشنبه 5 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
همانقد رکه مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم.

همانقدر که اشتباه می کنیم تفکر نمی کنیم.

همانقدر که عیب می بینیم بر طرف نمی کنیم.

همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم.

همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم.

همانقدر که حرف می زنیم عمل نمی کنیم.

همانقدر که می گریانیم شاد نمی کنیم.

همانقدر که ویران می کنیم آباد نمی کنیم.

همانقدر که کهنه می کنیم تاز گی نمی بخشیم.

همانقدر که دور می شویم نزدیک نمی کنیم.

همانقدر که آلوده می کنیم پاک نمی کنیم.

همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمی کنیم!






نوع مطلب :
برچسب ها :




چهارشنبه 5 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
من از خدا خواستم كه پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت:نه

آنها برای این نیستند كه من آنهارا بزدایم بلكه برای این هستند كه تو در برابرشان پایداری كنی!

من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد

خداگفت:نه

روح تو كامل است بدن تو موقتی ست

من از خدا خواستم به من شكیبایی بدهد

خدا گفت:نه

شكیبایی بر اثر سختی ها بدست میاید شكیبایی دادنی نیست بلكه بدست آوردنی ست

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت :نه

من بتو بركت میدهم خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد

خدا گفت:نه

دردو رنج تو را از این جهان دور كرده و به من نزدیكتر میسازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت :نه تو خودت باید رشد كنی ولی من تورا می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهایی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

خداگفت:نه

من به تو زندگی میبخشم تا تو از همه آن چیزها لذت ببری

من ازخدا خواستم تا به من كمك كند تا دیگران را همانطور كه او دوست دارد دوست داشته باشم

خدا گفت:...........




نوع مطلب :
برچسب ها :




چهارشنبه 5 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
بعضی وقتا چیزای بزرگی

كه داریم

اونقدر برامون عادی و

یكنواخت میشه

كه خیلی ریز یا اصل

ا فراموششون میكنیم

وقتی از دستش دادیم اون

وقته كه برامون

مهم و با ارزش میشه ویا

به یادمون میاد

خدایا كمكمون كن تا هیچ

وقت فراموش نكنیم 

كه خدای بزرگی داریم

وهمیشه همرامونه و...







نوع مطلب :
برچسب ها :




خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن



خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن







خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها




نوع مطلب :
برچسب ها :




سه شنبه 4 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
خدایا !


چنان نزدیکی

که نمی توانم ببینمت .

صدای تو هر لحظه با من

سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شکوه بی پرده جمال تو

را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه

پناهم 

به تو رو کنم







نوع مطلب :
برچسب ها :




سه شنبه 4 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
یادم باشد که خدا با من

است... 

که فرشته ها برایم دعا

می کنند...

که ستاره ها شب را برایم

روشن خواهند کرد...

یادم باشد که قاصدکی در

راه است...

که فردا منتظرم می ماند...


که من راه رفتن می دانم و

دویدن...

و جاده ها قدم هایم را

شمار خواهند کرد...!

اگر روزی دلم گرفت ، یادم

باشد که خدای من این

جاست...

همین نزدیکی ها ... و من

تنها نیستم....

که بهار نزدیک است...







نوع مطلب :
برچسب ها :




سه شنبه 4 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست

هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست

پرس وجو از كار او كاری خطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند

تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم

در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود


تا كه یك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد

با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانیهای اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد


چكه چكه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :

"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."


دکتر علی شریعتی






نوع مطلب :
برچسب ها :




سه شنبه 4 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
چطور میشه كه آدمها زیر بار غمها طاقت

می آورند. اگر خدا این صبر و استقامت را

به انسانها عطا نكرده بود ، چه اتفاقی

می افتاد . هر بار كه مشكلات كمرم را

خم می كند به سراغ كتاب دعای كوچكم

می روم و دعای "الهی کیف ادعوک و انا

انا و کیف اقطع رجائی منک و انت انت، "

ساعتها این دعا را می خوانم و در درگاه

خدا گریه می كنم . معبودا چگونه

بخوانمت كه من همان من ِ گنهکارم و

چگونه امیدم را از تو قطع کنم كه تو

همان توی آمرزنده ای معبودا اگ

ر درخواست نکنم از توكه ببخشی به من

پس کیست آنکه از او درخواست کنم كه

به من ببخشد معبودا اگر نخوانم ترا تا

اجابت کنی مرا پس کیست آنکه بخوانم

او را تا اجابت کند مرا معبود من اگر گریه

و زاری نکنم به درگاهت تا رحم کنی به

من پس کیست آنکه گریه و زاری کنم به

سوی او تا به من رحم کند معبودا پس

همانطور که دریا را برای موسی علیه

السلام شکافتی و او را نجات دادی

درخواست میکنم از تو که درود فرستی

بر محمد و خاندان پاکش و اینکه نجات

دهی مرا از آنچه گرفتارم در آن و

گشایش دهی برایم گشایشی فوری نه

مدت-دار به حق افزون بخشی ات و به

حق رحمتت ای رحم کننده ترین رحم

کنندگان... با این دعا به آرامش می

رسم . به آرامشی كه شاید هیچ

دارویی به من ندهد

 




نوع مطلب :
برچسب ها :




یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
دیشب رویا یی داشتم:
خواب دیدم بر روی شنها راه می روم ،همراه با خود خداوند .
بر روی پرده شبُ تمام زندگیم را مانند فیلمی میدیدم .
همانطور که به گذشته نگاه می کردم ، روز به روز زندگی را
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد ،یکی مال من و یکی از آن خداوند .
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته پایان یافت .
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت...
اتفاقا آن روز ها مطابق با سخت ترین روز زندگیم بود .
روز هایی با بزرگترین رنجها،دردها ،سختیهاو...
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا: تو به من گفتی در تمام روزهای زندگیم
با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
پس به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد:
عزیزم من تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام
روزها با تو همراه خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ، حتی برای لحظه ای چنین نکردم .
آن روز هایی که یک ردپا بر روی شن دیدی .
در آن هنگام من بودم که تو را به دوش
کشیده بودم....






نوع مطلب :
برچسب ها :




یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست كشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد




نوع مطلب :
برچسب ها :




یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
من از خدا خواستم كه پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت:نه

آنها برای این نیستند كه من آنهارا بزدایم بلكه برای این هستند كه تو در برابرشان پایداری كنی!

من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد

خداگفت:نه

روح تو كامل است بدن تو موقتی ست

من از خدا خواستم به من شكیبایی بدهد

خدا گفت:نه

شكیبایی بر اثر سختی ها بدست میاید شكیبایی دادنی نیست بلكه بدست آوردنی ست

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت :نه

من بتو بركت میدهم خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد

خدا گفت:نه

دردو رنج تو را از این جهان دور كرده و به من نزدیكتر میسازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت :نه تو خودت باید رشد كنی ولی من تورا می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهایی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

خداگفت:نه

من به تو زندگی میبخشم تا تو از همه آن چیزها لذت ببری

من ازخدا خواستم تا به من كمك كند تا دیگران را همانطور كه او دوست دارد دوست داشته باشم

خدا گفت:...........




نوع مطلب :
برچسب ها :




شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
الو سلام ، منزل خداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست .

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست .

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

چرا به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست ؟

الو الو....

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ،

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟

چرا صدایتان نمی رسد ، کمی بلند تر، صدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست ؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم ،

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست .

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم ،

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

. الو ، مرا ببخش ،

باز هم مزاحمت شدم ،

دوباره زنگ می زنم ،

دوباره ............تا خدا خداست!!

دوباره ........... تا خدا خداست




نوع مطلب :
برچسب ها :






( کل صفحات : 2 )    1   2