تبلیغات
قدمهایی برای رسیدن به آرامش - مادر
 
قدمهایی برای رسیدن به آرامش
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز
اینجا یه محلیه برای اونایی كه دنبال آرامش گم كرده شون هستن
نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما ضامن بقای این وبلاگه
پس مارو تشنه ی نظراتتون نذارین^_^
مدیر وبلاگ : غزل غفوری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
[cb:blog_page_title]
 
[cb:blog_title]
[cb:blog_slogan]
                                                        
درباره وبلاگ
[cb:blog_logo]

[cb:blog_description]
مدیر وبلاگ : [cb:blog_author_name]
مطالب اخیر
نظرسنجی
[cb:poll_question]
[cb:poll_answer]



برچسبها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید : [cb:stat_total_view]
  • بازدید امروز :[cb:stat_today_view]
  • بازدید دیروز : [cb:stat_yesterday_view]
  • بازدید این ماه : [cb:stat_this_month_view]
  • بازدید ماه قبل : [cb:stat_last_month_view]
  • تعداد نویسندگان : [cb:stat_total_author]
  • تعداد کل پست ها : [cb:stat_total_post]
  • آخرین بازدید : [cb:stat_last_view_date]
  • آخرین بروز رسانی : [cb:stat_modify_date]
[cb:blog_script]
[cb:post_create_date] :: نویسنده : [cb:post_author_name]
[cb:post_body1][cb:post_body2]

[cb:post_continue_link]


نوع مطلب : [cb:post_category_name]، 
برچسب ها : [cb:post_tag_name]،




[cb:general_list_text]


( کل صفحات : [cb:pages_total] )    [cb:pages_no]   
 
   
شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری

کودکی که آماده ی تولد بود نزد


خدا رفت و از او پرسید: می گویند


فردا شما مرا به زمین می فرستید





اما من به این کوچکی و بدون هیچ


کمکی چگونه می توانم برای


زندگی به انجا بروم؟



خداوند پاسخ داد از میان بسیاری


از فرشتگان من یکی را برای تو در


نظر گرفته ام .



او در انتظار تو است و از تو


نگهداری می کند.



اما کودک هنوز مطمئن نبود که می


خواهد برود یا نه 





کودک گفت: اینجا در بهشت من



هیچ کاری جز خندیدن و آواز


خواندن ندارم و اینها برای شادی


من کافی است.



خداوند لبخند زد: فرشته ی تو


برایت آواز خواهد خواند و هر روز به


تو لبخند خواهد زد تو عشق او را


احساس خواهی کرد.  



خداوند او را نوازش کرد و گفت که


فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین


واژه هایی را که ممکن است



بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد


کرد و با دقت و صبوری به تو یاد


خواهد داد که چگونه صحبت کنی.



کودک با ناراحتی گفت : وقتی می


خواهم با شما صحبت کنم چه


کنم؟ 



خداوند برای این سوال هم


پاسخی داشت : فرشته ات


دستهایت را کنار هم می گذارد و


به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.



کودک سرش را برگرداند و پرسید:


شنیده ام در زمین انسان های بد


هم زندگی می کنند چه کسی از


من محافظت می کند؟



خداوند پاسخ داد: فرشته ات از تو


محافظت می کند حتی اگر به


قیمت جانش تمام شود.



کودک با نگرانی ادامه داد: اما من


همیشه به این دلیل که دیگر نمی


توانم شما را ببینم ناراحت خواهم


بود



خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات


همیشه درباره ی من با تو صحبت


خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد


مرا 



خواهد آموخت گر چه من همواره


در کنار تو خواهم بود.



در آن هنگام بهشت آرام بود اما


صداهایی از زمین شنیده می شد


کودک می دانست که باید به زودی


سفرش را آغاز کند.



او به آرامی یک سوال دیگر از


خداوند پرسید: خدایا اگر باید همین


الان بروم لطفا نام فرشته ام را


بگویید.



خداوند شانه او را نوازش کرد و


پاسخ داد : نام فرشته ات


اهمییتی ندارد به راحتی می


توانی او را مادر صدا کنی.


 




نوع مطلب :
برچسب ها :