تبلیغات
قدمهایی برای رسیدن به آرامش - آرامش
 
قدمهایی برای رسیدن به آرامش
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز
اینجا یه محلیه برای اونایی كه دنبال آرامش گم كرده شون هستن
نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما ضامن بقای این وبلاگه
پس مارو تشنه ی نظراتتون نذارین^_^
مدیر وبلاگ : غزل غفوری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
[cb:blog_page_title]
 
[cb:blog_title]
[cb:blog_slogan]
                                                        
درباره وبلاگ
[cb:blog_logo]

[cb:blog_description]
مدیر وبلاگ : [cb:blog_author_name]
مطالب اخیر
نظرسنجی
[cb:poll_question]
[cb:poll_answer]



برچسبها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید : [cb:stat_total_view]
  • بازدید امروز :[cb:stat_today_view]
  • بازدید دیروز : [cb:stat_yesterday_view]
  • بازدید این ماه : [cb:stat_this_month_view]
  • بازدید ماه قبل : [cb:stat_last_month_view]
  • تعداد نویسندگان : [cb:stat_total_author]
  • تعداد کل پست ها : [cb:stat_total_post]
  • آخرین بازدید : [cb:stat_last_view_date]
  • آخرین بروز رسانی : [cb:stat_modify_date]
[cb:blog_script]
[cb:post_create_date] :: نویسنده : [cb:post_author_name]
[cb:post_body1][cb:post_body2]

[cb:post_continue_link]


نوع مطلب : [cb:post_category_name]، 
برچسب ها : [cb:post_tag_name]،




[cb:general_list_text]


( کل صفحات : [cb:pages_total] )    [cb:pages_no]   
 
   
جمعه 30 دی 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و

غمگین و افسرده به

سطح آب زل زده بود ...



مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت

او را دید و متوجه

حال پریشانش شد و کنارش

نشست 


مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب

آشفته ام و همه چیز در 

زندگی ام به هم ریخته است. به

شدت نیازمند آرامش هستم 

و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا

کنم؟ 


مرد سالخورده برگی از درختی کند و

آن را داخل نهر آب انداخت

و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی

داخل آب می افتد

خود را به جریان آب می سپارد وبا آن

می رود سپس

سنگی بزرگ را از کنار جوی آب

برداشت و داخل نهر انداخت . 

سنگ به خاطر سنگینی اش داخل

نهر فرو رفت 

و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها

قرار گرفت ... 


مرد سالخورده گفت: این سنگ را

هم که دیدی.

 به خاطر سنگینی اش توانست بر

نیروی جریان آب غلبه کند 

و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را

روی آب ایجاد کرد 

و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال ت

و به من بگو آیا آرامش سنگ 

را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!


مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد

و گفت: اما برگ که آرام نیست

او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین

می رود و الان معلوم نیست 

کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا

ایستاده و با وجودی که در بالا و

اطرافش آب جریان دارد اما محکم

ایستاده و تکان نمی خورد. 

من آرامش سنگ را ترجیح می

دهم ! 


مرد سالخورده لبخندی زد و گفت :


پس حال که خودت انتخاب کردی

چرا از جریان های مخالف و ناملایمات

جاری زندگی ات می نالی؟ 

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس

تاب ناملایمات را هم داشته باش

و محکم هر جایی که هستی ...آرام

و قرار خود را از دست مده

در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس

عمیقی کشید و از جا برخاست

 و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر


جای من بودید آرامش سنگ

را انتخاب می کردید یا آرامش برگ

را؟ 

پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام

زندگی ام خودم را با اطمینان 

به خالق رودخانه هستی به جریان

زندگی سپرده ام و چون می دانم

در آغوش رودخانه ای هستم که

همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد 

از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب

نمی شوم من آرامش برگ را 

می پسندم ولی می دانم که خدایی

هست که هم به سنگ توانایی 

ایستادگی را داده است و هم به برگ

توانایی همراه شدن با افت 

و خیزهای سرنوشت ...

شما آرامش برگ می خواهید ؟ یا

آرامش سنگ ؟ 




نوع مطلب :
برچسب ها :