تبلیغات
قدمهایی برای رسیدن به آرامش - معلولیت محدودیت نیست
 
قدمهایی برای رسیدن به آرامش
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز
اینجا یه محلیه برای اونایی كه دنبال آرامش گم كرده شون هستن
نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما ضامن بقای این وبلاگه
پس مارو تشنه ی نظراتتون نذارین^_^
مدیر وبلاگ : غزل غفوری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
[cb:blog_page_title]
 
[cb:blog_title]
[cb:blog_slogan]
                                                        
درباره وبلاگ
[cb:blog_logo]

[cb:blog_description]
مدیر وبلاگ : [cb:blog_author_name]
مطالب اخیر
نظرسنجی
[cb:poll_question]
[cb:poll_answer]



برچسبها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید : [cb:stat_total_view]
  • بازدید امروز :[cb:stat_today_view]
  • بازدید دیروز : [cb:stat_yesterday_view]
  • بازدید این ماه : [cb:stat_this_month_view]
  • بازدید ماه قبل : [cb:stat_last_month_view]
  • تعداد نویسندگان : [cb:stat_total_author]
  • تعداد کل پست ها : [cb:stat_total_post]
  • آخرین بازدید : [cb:stat_last_view_date]
  • آخرین بروز رسانی : [cb:stat_modify_date]
[cb:blog_script]
[cb:post_create_date] :: نویسنده : [cb:post_author_name]
[cb:post_body1][cb:post_body2]

[cb:post_continue_link]


نوع مطلب : [cb:post_category_name]، 
برچسب ها : [cb:post_tag_name]،




[cb:general_list_text]


( کل صفحات : [cb:pages_total] )    [cb:pages_no]   
 
   
پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : غزل غفوری

احمد 25 سال دارد وفاطمههم همین طور.احمد دو دست ندارد وفاطمه دو پااحمد بادستانی که ندارد،حیاطخانه را آبیاری می کندوفاطمه هم روی صندلیچرخ دار برایشوهرشآشپزی می کند،غذایی باچاشنی عشق.احمدنقاشی می کند، درمعرقکاری استاد است ودراجرای تئاتر و خواندن درنوع خودش بی نظیر است.فاطمه هم همین طور. اوهم اهل هنر است و ذوقهنری دارد. 
با فاطمه همه چیز دارم
احمد از روزگار کودکی و پدرو مادری که هیچوقت ندیدهتنها معلول به دنیا آمدن رامی داند. "پدر و مادرم مرابه بهزیستی سپردند،کودکی من در شیرخوارگاههم نگذشت. از همان ابتدافهمیدم که جز خداهیچکس را ندارم. اما حالابا وجود فاطمه همه چیزدارم.احمد دست ندارد اما حلقهازدواجش را با زنجیر بهگردنش آویخته تا پیوندشرا با همسرش محکم ترکند. او عاشق همسرشاست. می گوید: "چهارسال پیش صبح یک روزپاییزی وقتی داشتم بهکلاس می رفتم فاطمه رادیدم که توی آسایشگاهروی ویلچر نشسته. وقار وسنگینی اش توجهم راجلب کرد، این بود کهتوسط یکی از دوستانم ازاو خواستگاری کردماما فاطمه چه چیز در احمددید که به خواستگاری اوجواب بله گفت؟ " وقتیغرور مردانه اش را دیدم،نتوانستم جواب رد بدهم،حالا هم از این که در کنارشوهرم و با امکاناتی کهآسایشگاه کهریزک برایماندر نظر گرفته راحت زندگیمی کنم خوشحالم." 
احمد همه زندگیش راسرشار از امید می داند

مخصوصا از وقتی که بافاطمه عهد زناشوییبسته است."وقتی حتیدو تا انگشت پا داری و با


آن می توانی کار کنی یا دوتا چشم داری که میتوانی زیباییهای زندگی راببینی، یعنی هستی و اینبودن یعنی امید." 
هیچوقت سر کار خانهباهم دعوا نداریم"هیچوقت سر کار خانهباهم دعوا نداریم بیشترکارهای خانه با احمد آقااست. او همه کارها را بهخوبی انجام می دهد،

حتی بهتر از من جارو برقی


می کشد"معلولیت محدودیت نیستاحمد از اینکه معلول استاصلا ناراحت نیست خودشمی گوید:" اتفاقا خیلیهم خوشحالم. احساسمی کنم پیش خدا روسفیدم. خدا من را خیلیدوست دارد. محال است ازاو چیزی بخواهم و ندهد.وقتی می دانم خدا وجوددارد و پناه من است، چراامیدوار نباشم؟ همه میگویند "خدا" اما من معتقدمخود آ" کافی است خودترا بشناسی و یک آه از تهدل بکشی. آن وقت خیلیراحت حضور خدا را از

نزدیک حس می کنی."
فاطمه هم گفته هایهمسرش را تائید می کند."معلولیت شاید سخت

باشد اما محدودیت نیست،در زندگی مشترک خیلیاز این محدودیتها به چشمنمی آید و برای هردومانفرصتی برای تجربه هایتازه است." 

اینجا سرزمین خداست؛همه چیز داریم
احمد محل زندگی و در کنار


فاطمه بودن را دوست دارد."حس خوبی دارم اینجا سرزمین خداست. فاطمه


هم چیزی بیشتر از ایننمی خواهد، ما اینجا همهچیز داریم، خودمان یک

خانواده بزرگیم. همه مثل

هم خیلی هم خوشحال."








نوع مطلب :
برچسب ها :