تبلیغات
قدمهایی برای رسیدن به آرامش - گم است
 
قدمهایی برای رسیدن به آرامش
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز
اینجا یه محلیه برای اونایی كه دنبال آرامش گم كرده شون هستن
نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما ضامن بقای این وبلاگه
پس مارو تشنه ی نظراتتون نذارین^_^
مدیر وبلاگ : غزل غفوری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
[cb:blog_page_title]
 
[cb:blog_title]
[cb:blog_slogan]
                                                        
درباره وبلاگ
[cb:blog_logo]

[cb:blog_description]
مدیر وبلاگ : [cb:blog_author_name]
مطالب اخیر
نظرسنجی
[cb:poll_question]
[cb:poll_answer]



برچسبها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید : [cb:stat_total_view]
  • بازدید امروز :[cb:stat_today_view]
  • بازدید دیروز : [cb:stat_yesterday_view]
  • بازدید این ماه : [cb:stat_this_month_view]
  • بازدید ماه قبل : [cb:stat_last_month_view]
  • تعداد نویسندگان : [cb:stat_total_author]
  • تعداد کل پست ها : [cb:stat_total_post]
  • آخرین بازدید : [cb:stat_last_view_date]
  • آخرین بروز رسانی : [cb:stat_modify_date]
[cb:blog_script]
[cb:post_create_date] :: نویسنده : [cb:post_author_name]
[cb:post_body1][cb:post_body2]

[cb:post_continue_link]


نوع مطلب : [cb:post_category_name]، 
برچسب ها : [cb:post_tag_name]،




[cb:general_list_text]


( کل صفحات : [cb:pages_total] )    [cb:pages_no]   
 
   
جمعه 30 دی 1390 :: نویسنده : غزل غفوری
می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی احلی‌من‌العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها

جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات

از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم




نوع مطلب :
برچسب ها :